تبليغاتX
بوستان
بـوفی بر روی شاخه ای از درختان بوستان نشسته است و دور دست ها را می نگرد
 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مایيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:31  توسط بــــــــــــــــــــوف  | 


کنج اتاق

 

دیوانه ای کنج اتاقش بغضش را بلعیده

بیچارگی در لولای زمانه اش چرخیده

خون از گلویش به زمین چکیده

داغیه آفتاب به سرش تابیده

در خونابه ی زندگانیش رقصیده

کارش را به جنون و مردگانی کشانیده

تلخیه درماندگی به کامش لیسیده

درد ، تنش را چون رخت چلانیده

دوده ی خاکستر را به سر و صورتش مالیده

به مرگش راضیو به آرزویش خوابیده

 

                                                    بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:53  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

بعضی از دستا خیلی دوست دارن به هم برسن . ولی دستشون به هم نمی رسه . می دونی چرا ؟ چون مال هم نیستن . چون مال یک جا نیستن . چون قدرت کندن خودشون رو از جاشون ندارن . فقط یه مدت زور می زنن . بعدش افسوس و هزار آه و ناله

با اینکه از اولشم پیداست که نمیشه و نمی رسه و نمی رسن

 به نظرت دست آدم بد به خوبی میرسه ؟ یا خوبیه که دست آدم بد رو می گیره ؟

دست جهنم هیچوقت به بهشت نمی رسه . چون نقشه راه تو کف دستش ننوشته

 

 

بهشت و جهنم به هم نزدیکن ولی فاصلشون خیلی زیاده

 

                                                                                بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:20  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

یک روز از خواب پا میشی

می بینی رفتی به باد

هیچکس دورورت نیست

همرو بردی ز یاد

چند تا موی دیگت سفید شد

ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عذاست

بریدی از اساس

قوزپشتت بیشتر شد

شونه هات افتاده تر

پیرامونتو ببین با دقت

می سوزن خشک و تر

اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت

کی با ما راه میایی جون مادرت ؟

اینکه دستانو روی سر می ذارن

اینکه باهات هیچکاری ندارن

اینکه تو بازییشون راهت نمی دن

اینکه سربه سرت می ذارن

دلگیره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:0  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

نوشته ی خودمه . ببخشید اگه نتونستم و نمی تونم سر بزنم بهتون


غیر این سایه خسته   کسی هم پرسه ی من نیست

در این وادیه پر درد    کسی همخانه ی  من نیست

شدم عبرت شدم درس      شدم پند و اندرز و نصیحت

تنم داغ شکایت      سرم پر ز طوفان مصیبت   

چه درها که کوفتم به دامان رفاقت

چه سرها شکستم به دریای لجاجت

چه لب حوض ها رفتم به وقت غروبت

چه ستم ها که دیدم در زمینت

چه صداها ، چه نداها شیندم از کویت

سینه ای از درد دارم تو ببین

کارم از گریه گذشتت تو ببین

من گریه ها در طلب باران دیده ام

اشک در زیر رعد باران دیده ام  

ناله ها بر امید دیدن مرغان دیده ام

مرغ عشق را سر بریده بر سر دار دیده ام

من چهره در حوض ندامت دیده ام 

حوض پر آب را بی آب دیده ام

ندا در کوه بخشش دیده ام

پشت بخشش التماس را دیده ام

من نسیم  در موی یاران دیده ام

نسیم را آغازگر طوفان دیده ام

اشک ها در کوه محبت دیده ام

تحقیر را در پشت محبت دیده ام  

شیطان در محراب زمین دیده ام

من ابلیس را دیو روی دیده ام 

من دلدار را عاشق دیده ام

دل را زیر بار مصیبت دیده ام

من شعر را بر لب نی دیده ام

نی را بر تن خسته ی بردگان دیده ام

من خاکستر شقایق در آتش کینه دیده ام

کینه را در دل مومنان دیده ام

من عشق را در دل مجنون دیده ام

چشم نافذ را پشت شهوت در عشق دیده ام

من هر آنچه که باید دیده ام

پشت دریا هیچ را دیده ام

سایه ی مرگ را بر لب بام دیده ام

سر بی تن دوستان را دیده ام

دانه دانه آجر فقر را دیده ام

ضیافت رقاصان معشوق را دیده ام

رقص خون بر تن خوک دیده ام

چرک خون بر لب ارباب فقر دیده ام

دست فقر را تکه نان خشکیده دیده ام

گندم طلا را در انبار ثروت دیده ام

سینیه پر زر را در دست شاه دیده ام

شاه ثروت را بی پول ، خر دیده ام

خر را با پول شاه دیده ام

ثروت را بی پول دیده ام

ناله ی شاه بر دامان فقر دیده ام

خوناب را در خانه ی عاشق دیده ام

شیطان را ارباب ، آدمی را بنده دیده ام

من خانه ی دوست و دشمن را دیده ام

من شکست سنگ را دیده ام

من آسمان را کبود دیده ام

خورشید را بی نور دیده ام

من زمین را خشک دیده ام

من عشق را بی تاب دیده ام

من تن را بی جان دیده ام

من خود را

تو را

او را

من همگان را اینچنین دیده ام

من دوست و دشمن را دیده ام

من دنیا را لجن زار دیده ام

 

سوختم

 

                                                                                      بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:4  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

یه هفته ای هست که فاجعه داره رخ می ده برام. یه هفتست که درد دارم

روزا درد دارم و شبا خواب ندارم . یه هفتست که کابوس شبام عوض شده . دیگه کابوسم یکی نیست .کابوس شبم عوض شده . دیگه اون خواب قبل رو نمی بینم . چند شبه که دارم یه آدمو می بینم با یه لباس بلند . نمی دونم مرده یا زن . چون صورتش اصلا دیده نمیشه . نور پشت سرشه . صورتش کاملا سیاه . تنشم یه پالتوی بلنده . نمی دونم پالتو بهش بگم یا یه لباس یه سره که رو سرشم کشیده شده .صورتش بازه ولی دیده نمیشه سیاهه . فقط یه کلنگ دستشه . منم نشستم رو زمین داره می زنه تو سرم . جالبش اینجاست که می زنه تو سرم . کلنگش می خوره به سرم . شاید خنده دار باشه ولی اون لحظه واسه من ترسناکه . وقتی می زنه تو سرم حفره درست می کنه تو سرم ولی خونی نمیاد . همش می زنه تو سرم و کلنگش می ره تو سرم ولی خون نمیاد . از همه بدترش اینه که هیچ چیزی بهش نمی گم . با اینکه دستام و دهنم بازه ولی نه کاری می کنم نه حرفی می زنم . ساکت اون می زنه تو سرم .

نمی دونم کیه !

این روزا وقتی خورشید میاد بالا دردم شروع میشه تا شب . شب که می خوابم . چشمامو که می بندم اینو می بینم . با اینکه صبر می کنم خورشید بیاد بالا بعدا بخوابم ولی بازم کابوس می بینم . یه هفتست که داره فاجعه رخ می ده برام . نمی دونم تا کی می تونم تحمل کنم . قبلا هفته ای یه بار فاجعه برام رخ می داد . ولی چند وقتی هست فاجعه های هفتگیم زیادی شدن . این هفته ام که هفته ی فاجعه بود واسم .فکر کنم باید منتظر زندگیه فاجعه ای باشم . بهم گفته بودن فاجعه وار میشه ولی همه جورشو فکر می کردم غیر از این مدلشو

 

                                                                                      بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:47  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                  وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر                       آری شود ولیک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه                 کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده​ام روان                            باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو                            لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من                      آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب                           یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی                 مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست               سرها بر آستانه او خاک در شود

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست            دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

زنجیر یا خیال

به نظرم عشق کاملا از عاشقی جداست . وقتی عشق باشه ، یعنی هم عاشقی هم معشوق . ولی وقتی فقط عاشق باشی دیگه معشوق نیستی . فقط تو دوسش داری دلیل نمیشه که اونم دوست داشته باشه . پس فقط عاشقی. اینجاست که عشق یه طرفست . دیگه نمیشه اسمشو گذاشت عشق . باید بهت گفت عاشق

اگه تو ماجرای عشق درگیری واقعا خوشبختی . درسته که باید خون جگر بخوری ولی آخرش خیلی قشنگه چون میشی لعل . ولی باید خیلی مراقب باشی . چون شاید ضربه های عشقی که داری درست درنیاد و خرد شی . سنگ زیبایی که قرار بود عشق بشه . شاید بشکنه . پس مراقب باش

                                       

                                                    بـــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:54  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

شرمنده اگه تو این نوشتم تند رفتم . ولی واقعیته


منم همتخت درد و ابلیس

همان تنها و بی کس و چشم خیس

چقدر دوستت دارم ای ابلیس که نماندی بی من

هم بوسه ام توئی ابلیس

بوسه بزن بر شانه ام

می خواهم مار دوش شوم

مغز خورم و سیر شوم

می خواهم مار خورم و افعی شوم

شراب خورم ، مست شوم

دست ده می خواهم بی پروا شوم

پرواز کن می خواهم پردار شوم

همه جا تاریک است

عواقب چشم چرخاندن است که لوچ شده ام

تا شدم ، در آغوشم گیر ابلیس

اذان می گویند

هی ، کجایی ابلیس ؟

می خواهم به جماعت باشد نمازمان

ابلیس جلو سجده کن

دیگر منتظر نباش

بخوان نمازت را

دیگر نیازی به تو نیست بر زمین

همه خود شدند ابلیس

بخوان که می خواهم از مردم پناه آورم به تو

خدا می داند که کافر کیست

بخوان نمازت را

ابلیس دیگر نرو

گم می شوی در دل تیره ی مردم

راه را گم می کنی در دالان تاریک وحشت قلب مردم

حال دگر می دانی راهت را ادامه می دهند

می دانم خودتم باور این را نداشتی که انقدر تیره کنی

می دانم سختت است که شاگردیه آدم کنی

چه کنم که دگرگون شدیم

شاگردی کن ابلیس

نماز را اقامه کن ابلیس

دیگر سجده کن بر آدم

که چنین شدند همانند تو

احسنت گو به آدمی

که چنین یاد می گیرند از تو

یاد گیر از آدمی

چیزی یادت می دهند که شوی ابرابلیس

 

سلام گو ابلیس

چه شدیم

 

                                                                                             بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:40  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

تو را دل دادم ای دلبر ، شبت خوش باد ، من رفتم

تو دانی با دل غمخور ، شبت خوش باد ، من رفتم

اگر وصلت بگشت از من ، روا دارم روا دارم

گرفتم هجرت اندر بر ، شبت خوش باد ، من رفتم

ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا

زهی جادو زهی دلبر ، شبت خوش باد ، من رفتم

به چهره اصل ایمانی ، به زلفین مایه ی کفری

ز جُر هر دو آفتگر ، شبت خوش باد ، من رفتم

 

الوداع ای دلبر نامهربان ، بدرود باش

الرحیم ای لعبت شیرین زبان ، بدرود باش

جان به تلخی  می دهیم ای جان شیرین دست گیر

دل به سختی می نهیم ای دل ستان ، بدرود باش

می رویم از خاک کویت همچو باد صبح دم

ای به خوبی گلبن  بستان جان ، بدرود باش

 

ای که از هجر تو در دریای خون افتاده ام

از سرشک دیده ی گوهر فشان ، بدرود باش

گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی می نشست

می رویم از پیشت اینک در زمان ، بدرود باش

همچو خواجه در رهت جان و جهان درباختیم

از جهان رفتیم ای جان جهان ، بدرود باش

 

میان آتش و آبم از این معنی مرا بینی

لبان خشک و چشم تر ، شبت خوش باد ، من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی

از این آخر بود کمتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

 

رفتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 4:44  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

مثنوی باز تو و درددل خونیه من

پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن

مثنوی قهر نکن ، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت

مثنوی ناز مکن ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان به کجا می برد این خواب مرا

که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند

دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه ی دلتنگی من

گریه می کرد کسی در حرم سنگیه من

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست

عشق سرمایه ی تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراریست قفس بفرستید

دوستان پنجره باز است نفس بفرستید

کوچه در سیطره ی سایه ی تبریزیهاست

روی قندیل دلم پچ پچ پاییزیهاست

سر بی درد به دیوار بلا باید زد

خویش را در نفس درد صدا باید زد

دو سه روزیست که ایمان مرا دزدیند

سفره باز است ولی نان مرا دزدیند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم

بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند

خوره ها چنگ زنان روح مرا می خوردند

درد خوراک دلم بود نمی دانستم

آسمان چاک دلم بود نمی دانستم

شانه ی شعر فرو ریخت سقوطی رخ داد

باز ابلیس سخن گفت هبوطی رخ داد

شاخه ی نور به دستم ده تا سیر شوم

پر نماندست که من نیز زمین گیر شوم

پر نماندست که از پنجره پرتاب شوم

پر نماندست شبی ساقیه مهتاب شوم

آی مردم ، آی مردم به خدا جسم شما دار شماست

مرگ همسایه ی دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد

بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک خدا داشت تماشایی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمه ی نور عطش می بارید

ریشه در ماه ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پر طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

وقتی از چهار جهت پنجره ی پاییز افتاد

او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

بنویسید به قانون عطش آب نداد

و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیئت پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند طپش فاصله داشت

گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت

کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت

طاقت دیدن خورشید پس ابر نداشت

 

او به هر زاغچه امکان تکلم می داد

کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد

پیرخو بود و هم صحبت کودک می شد

مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد

اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت

آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق

لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره ی چشم دلش گل می کرد

هر چه می دید نمی گفت تحمل می کرد

بنویسید که در آتشی از باران زیست

بنویسید که با فلسفه ی انسان زیست

ماه در حوصله ی حوض دلش گم می شد

تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

مثل ماهی همه ی خاطره اش آبی بود

روشن از آینه اش برکه ی مهتابی بود

شعر از همهمه ی سینه ی او داشت خبر

به درختان لب جاده نمی گفت تبر

گرچه یک عمر درون قفس مردم بود

بنویسید که او همنفس مردم بود

هر چه می دید نمی گفت تحمل می کرد

آی مردم به خدا درد تناول می کرد

خانه در خاطره ی خلوت پوپک ها داشت

حس معصوم هم آغوشیه پیچک ها داشت

آخرین مرد مه آلودی زمستانی بود

شاعر خوشه ای از واهه ی انسانی بود

پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند

دو کلام آن طرف شعر مرا دار زدند

دو کلام آن طرف فلسفه ی فانی شب

دختر روز فرو ریخت به پیشانیه شب

من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت

گندم سوخته از قحطیه نان خواهد گفت

زیر زردابه ی پاییز مرا غسل دهید

در شب گریه ی کاریز مرا غسل دهید

پس دعا کن که به آتشکده ی نان نرسیم

به شب منجمد آّباد زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست

باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

 

دار

 

آی مردم به خدا جسم شما دار شماست

مرگ همسایه ی دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد

بنویسید که مردی به زمستان برخورد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:55  توسط بــــــــــــــــــــوف 

نوشته ی خودم ، تو جمعی که تنها بودم


فریب فریب فریب

چه سان گویم که دل دارم در این سینه

که نتوانم سپارم به دیده

دلم در قفس وطنم پوسیده

من از آن دور دیدم که مرا می بردند

روح مرا چنگ زنان می خوردند

نمی دانم

نمی خواهم که دانم

چو از دانستن هراسانم

دل دارم و از لرزیدن آن لرزانم

گشته این جسم کارزارم

جنگ دارند روح و جسم در جانم

روح گوید که چرا حیرانی

جسم فریاد زند که چرا نالانی

هر دو بر سر من داد زنند

از ندانستن واقعیت فریاد زنند

مرا به بی گناهی جانم دار زنند  

کاش می دانستن که چه درسر دارم

که این حیرانی و نالانی از چه در دل دارم

کاش می دانستن که از جسم حیرانم

اندر جانم برای خوردن روحم نالانم

کاش دار زده بود جسم ، جانم را  

نمی رسانید به اینجا عمرم را

که اندر خود سوزم که چرا خورند روحم را

که در این حیرانی ، من مسلولم

که یک عمر به هذیان گویی مشغولم

فریاد زنم ، که روح و جسم با شمایم

بروید از این عمرِ هیچ بر هیچم

خسته ام از این جان و زندگیه مرموزم

که به سر پیچید یک عمر صدای زنجیرم

من از این خستگیه عمر لبریزم

 

شوق یک ثانیه خوش مرا با خود برد

عشق چه ساده بر دلم سر خورد

افسوس که در پیچ تردید سرم دور خورد

که دلت عمری در زنجیر پویسد  

که دگر در این قفس تنهایی جا نیست

که باید تنها ماند ، عمرش را دلت

که تشنگی زار زند بر لبت

خسته ام از این قفس

از این کوفتن زنجیرش بر نفس

خنده دار حرف می زنی ای همنفس

من که دگر دلی ندارم ، چه رسد به هوس

چو درِ دل را ببستم دگر از پای شکستم

که راه زیاد است و مرا نایی نیست

مرا در این دالان ، یاری نیست

نمانده ناله ای و حالی نیست

که دگر عمرم ارزش زاری نیست

گریه مکن که دگر عمری نیست

خاطره ی عمر من بر چوبه ی دارکودکیم زنجیریست

ازین پس دگر ثانیه ی بعدی هم مهم نیست

دگر نه روحم ، نه جسمم ، نه جانم و نه صدای لرزان زنجیریم برایم مهم نیست

 

                                                                                              بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:54  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی های مات ماه ، گردش کنیم

آسمان کاملا صاف بود . غیر از پاره ابری سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید می کرد . گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد ؟

اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت : آن ؟!

آن ابر نیست ! عصاره است ، عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است . روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد


   ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا             خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا            التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

     ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا             با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من، اینهمه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟        همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟          زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی                    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم ،که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود               غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود                      یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود                  تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

 

  دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد                   جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

   آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد         هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد                  هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مُردن من

مُردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است        بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است             روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است     جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست        عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست         خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست           چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است            گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است             ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست       نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو              به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو            داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو              از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت              دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت                           نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت                   سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟       از سر کوی تو خودکام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟           از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم            نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار، چه میپرهیزی؟            یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

کیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟                بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟       نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند             سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند               همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند             عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت      چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت          گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت           نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟           چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟      از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم                  باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم               ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم           گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تورا بنده شوم         طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم             زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم         همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم                  هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم         از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم            همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم          خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:53  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

می گن ثانیه با ارزشه . ولی من دلم به اندازه ی یه عمر گرفته . می گن عمر آدم خیلی کوتاه ، پس چرا مال من انقدر طولانی شده ؟ نمی خوام انقدر عمر کنم . می گن ثانیه ها دارن می گذرن و ما بیخبریم ، پس چرا این ثانیه ها دارن تو سرم می کوبن . چرا دارم ثانیه ثانیه ی زندگیمو حس می کنم . ببین واستادم وسط جهنم دارم داد می زنم و می گم خسته ام ، خسته از ثانیه ای که گذشت ، هنوز خسته ام و داره ثانیه می گذره ، هنوز خستگیم در نرفته که ثانیه ی بعد میاد . تا کی ؟

شعر هایم دیگر کبود شده اند

دیگر شعرهایم سپید نیستن

از آغاز فصل خزان زده ام به یاد دارم که دگر شعری سپید نداشته ام

فصل خزانی که آغازم بود و همچنان خزان است

من فصل دیگری را ندیده ام

هر چقدر هم سال ها فصل داشته باشند

ندیده ام

فصل را ندیده ام

چه ساده یک نسیم فریبم می دهد

مرا فریب می دهد

منی که یک عمر سراغ سایه ام بودم

دنبال سایه ام که اطمینان زنده بودنم را کنم

دیگر نه سراغ سایه را می گیرم

و نه سراغ جسمم را

می سپارمش به تن خوران زمین

به مورچه ها

می سپارمش به آتش جهنم

روحم یک عمر سوخت به خاطر جسمم

جسمم را می سپارم به آتش تا بسوزد

تا شاید آرامشی باشد برای روحم

برای عذاب روحم

برای یک عمر حقارت

دیگر خسته ام

از هر چه هست و نیست

می خواهم هر چه زودتر نیست شوم

بگذار نسیم بداند که دگر سراغی ندارم

نه از خود نه از او و نه از هر که با او بود

نه سئوالی دارم و نه جوابی

بگذار بروم به جهنم و بسوزم

تنها آرزویم مرگ است و شاید فردا ...

خاطره ای ....

خاطره باشد برای یاد

یاد باشد برای یار

یار باشد برای ساز

ساز باشد برای رقص مرگم

مرگم باشد برای آروزیم

آرزویم باشد که رسد فردا

فردایم باشد که نباشم

نباشم که بهتر از بودنم

بودنم رنج برای خود و دگرانم

ای دگرانم خاطرم را فراموش نکنید . باشد که برای خاطرم یادی از من کنید .

یار با ساز برقصان مرا که مرگم آرزوست . آرزویم نبودن فردایم . یادتان باشد،نیستم که نباشد : رنج و درد

 

انگار بقیه خوابن . چرا کسی داد نمی زنه . چرا من تنهام . چرا کسی نیست تو این جهنم . چرا تنهایی باید بسوزم . من که گناهی نکردم . چرا مقصرای اصلی دارن می رقصن و من می سوزم  

حالم خوب نیست . فکر کنم طلوع فردا رو نمی بینم . یعنی امیدوارم نبینم و تموم شه همه ی ثانیه هایی که اسمش عمره . شاید تمومش کردم

آن روز که زجر می کشی مرا به یاد آور

 

                                                                                              بــــــــــــــــــــوف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:48  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

 بعد مدتها اومدم با یه متن یا شعر از خودم


 

نمی دانی ، نمی دانی چقدر حقیر می شود حسم

حسی که نسبت به تو دارم چه حقیر می شود در برابر خنده

خنده ی تلخ منطق ، منطقی که برایت اول راه گفته بودم

یادت هست ؟

یادت هست خنده ای داشتی از برای گفتن منطق

امروز منطق است که می خندد و حقیر می کند علاقه ام را

دیروز می دانستم که فردایمان چنین خواهد شد

تازه فهمیدم که اشتباه است گره زدن امروز و فردا

 

من با منطق آمده بودم

خنده ات در برابر منطق به احساسم جرات داد

جرات نشان دادن خود

امروز است که با منطق می روی  

و منم که با احساس اشک می ریزم

احساسی که اول کار ، تو به من آموختی

آموختی که احساس داشته باشم

گفتی می شود با احساس به جنگ منطق و واقعیت رفت

ولی یادت رفت بگویی در این جنگ ، پیروزی با منطق است

 

چه حس حقیرانه ایست وقتی می گویم ، دوستت دارم

چه حقیر می شود دلم ، وقتی جوابی نمی گیرد

هنگامی که سحرگاه دلم به تو می گوید ، دوستت دارم

تا شامگاه ، انتظار می کشد جوابش را

و شامگاه گریان و بی جواب به خانه باز می گردد

زیر لب می گوید : وقت خواب است یا که بیداری

خواب است این کابوس ، یا که تلخ است این بیداری

دلم چه سادست که نمی داند واقعیت را

بر می گردد به خانه ی قدیمیش

می رود خانه تا با غم و درد کهنه اش

و تازگیه غم دوریه تو هم خانه شود

 

چه ماهرانه خیالم آرزو را لاف می زند

گم می کند منطق را در احساسم

می خواهم که امشب ، برای هر شب به یاد داشته باشی که

من دوستت دارم ، برای امشب و هر شب

برای فردا و فرداها یادت باشد که من

دوستت دارم

 

ولی امشب ، امشب سوگند می خورم

سوگند به خودت ، به خودم ، به دلم ، به علاقه ام

سوگند به خاطره هایمان

سوگند ، سوگند می خورم که دگر نگویم :

دوستت دارم

 

تو از دنیای من سیری

از این ویرونه دلگیری

داری از این قفس پر می گیری و می ری

نمی بینی دارم جون می کنم کم کم

تو حرفامو نمی فهمی

حرف روی لبهامو نمی خونی

اشک چشمامو نمی بینی

نه اینا تقصیر امروز نیست

تقصیر دیروز و فردای منه

تقصیر تنها موندن تو با منه

نه تو تنها نمی مونی ، ای مونده بی من

 

چه جبریست ، جبرِ منطق

چه دردیست ، دردِ تردید

چه ترسیست ، ترسِ آینده

چه لبریزست ، لب زِ گفته

چه بی رحمست ، رحمِ بی وقتی

چه داغیست ، داغِ بدفهمی

چه راهیست ، راهِ کج راهی

چه خیال خامیست ، خیالی شیرین ، از پایان این داستان

داستان من و تو  

داستانی که رسد این گوژپشت به تو ای اسمرالدا

 

 

                                                                                     بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:25  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

تعطیل شد

 

هنگام پاییز ...
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند ...
و هزاران قلب یکدرخت ...
گورستان ... قلب من شد

***

مرغ شب مرده و بخت من بدبخت نگر
شیون مرگ مرا . مرغ سحر داده بسر ..
پس خداحافظ تو .. حافظ تو . رفت دگر ..
بعد من بر سر هر مرده . که شیون کردی ..
شیون مرگ مرا . مرگ من .. از یاد مبر !..

***

تن من یخ زده در قبر سکوت !
دلم آتش زده از سوزش تب !
همه شب تا بسحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب !

***

هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم ..
فقر و بدبختی خود . در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم !

***

گفتم که سکوت .. از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش . که زندگی رفت به گور ..
گفتا که خموش ! .. تا که زندانی زور .
بهتر شود . ندای تاریخ ز دور ..

بستم ز سخن لب . و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران . دردی خاموش
فریاد زمان . رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن . مردم کاشانه بدوش !

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
دردامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه .. طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان . کشت .. شکست !

دل زنده کنید . تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و .. فقر در ظلمت شاه
برسر نکشد . خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه گان . جام به جام !

نابود کنید یاس را در دل خویش
کاین ظلمت درد گستر . زارپریش
محکوم بمرگ جاودانی است .. بلی
شب خاک بسرزند . چو روز آید پیش ..

***

تا طلوع درِ دیگری که وقتِ غروب باز می شود        بسته ایم

خروجِ همه رابطه با باز دارد

ورودِ همه وابسته به این بازی ست

بستگی به هر بازی    وابستگی دارد

مثل همین کاغذ

که در کاغذ بازیِ اداره ها

مشغولِ به تعویق انداختنِ بازی ست

سفید می ماند که روسیاه کرده باشد

 

هر کاغذی به روی خودش باز است

بازی می کند که در بسته باشد به روی همه

 

از بینِ درهای بسته که  بازی درآورده اند

کسی نمی داند

کدام را ببندد که به دیوار برنخورد

به دردِ درهای دیگر بخورد

بازیِ درهای باز

به درهای بسته وابسته ست

درِ خروج       بستگی به درهای بسته ای دارد

که وقتِ ورود باز می شوند

بسته می شوند

باز و بسته می شوند

 

همه در خودشان بازند

گرچه بسته اند به روی همه !

  

***

بهر دری که زدم . سری شکسته شد !
بهر جا که سر زدم : دری بسته شد !
نه دگر در زنم بسری . نه دگر سر زنم بدری
که روح دربدرم ! از سر و در زدن .. خسته شد !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:39  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

سلام

خدا ، هستی ؟

می خوام یه خرده باهات حرف بزنم . حرف که نه آخه به حرفا و سئوالام که جواب ندادی . این دفعه اومدم واست نامه بنویسم . نگی نگفتی

شنیدی می گن تو معلمی ؟ می گن دبیری ؟ شاید هم استاد ؟ اصلا شنیدی می گن خدایی ؟

ببین اینا حرف من نیستا ، دارم می گم همه می گن اینو من تنها نمی گم .

خب حتما شنیدی هم که می گن اینجا رو درست کردی تا مارو امتحان کنی . آره ؟

خب اینم درست .

مشکل من اینه که چرا بعضیامونو بدونه برگه ی امتحانی میفرستی اینجا ؟ چرا قبل از اینکه امتحان بدیم داری من و اونو تنبیه می کنی ؟ چرا به ما برگه ی امتحانی ندادی ؟ چرا من و اون باید وقتی می فهمیم چرا اومدیم اینجا برگه ی امتحانیمونو پاره کنی ؟

دلم خیلی پره . نمی دونم اصلا چرا برگه به ما نمی دی . مگه نمی گی نه مراقبی گذاشتم سر جلسه نه کسی که مچمون رو بگیره که تقلب نکنیم .

شنیدم گفتی که هر کار دوست داشتین کنین ؟ ولی بدونین بعده امتحان باید بیاین دفتر و بعدش دادگاه . آره ؟

پس چرا قبل از اینکه برگه ی امتحانی رو بدی به من و اون مارو فرستادی دفتر و دادگاه ؟ چرا داری تنبیه می کنی ؟ چرا برگه ندادی به من و اون ؟ اگه برگه می دادی جوری جواب سئوالاتو می دادم که اسممو سر صف دفترت یا دادگات ببری که شاگرد اول شدم . ولی برگه ندادی من زندگی ای نمی بینم که توش چیزی بنویسم . چرا باید برگه به من و اون ندی ؟ چرا ؟

خدا بگو دیگه ، چرا ؟

بیا اصلا

قبول برگه نخواستم ، می خوام تقلب کنم ، می خوام خواهش کنم ،میخوام التماس کنم . دردای اونو بده به من هر چی خواستی ازم بگیر . هر چی دوست داشتی . می دونم چیزی ندارم . حتی توان درد کشیدن . ولی بهت قول میدم درداشو وقتی بهم دادی یه آخ هم نگم .

قول می دم که دیگه ننویسم . قول می دم دیگه شکایت نکنم .

اصلا مگه تو نگفتی می تونیم باهات معامله کنیم ؟ باشه من معامله می کنم . جونم ماله تو . درداش ماله من . خوبه ؟

می دونم کوچیکتر از اونیم که بخوام ازت درخواست کنم . یا ازت خواهش کنم .

می دونم جونی هم که دارم ماله توئه . همه چیزو می دونم . اصلا بیا من و بنداز تو جهنمت . اصلا هر چقدر دوست داشتی من و زنده کنو بسوزون . فقط التماست می کنم درداشو ازش بگیر بده به من . من نمی تونم اشکاشو ببینم . جون هر کی که دوست داری . جون عزیزترین کسایی که روی زمین داری . درداشو می خوام . نمی تونم اشکاشو ببینم .

یعنی نمی تونم این خواهش رو ازت کنم که به اون یه برگه ی امتحانی بدی ؟

من برگه نمی خوام اصلا منو از جلسه بنداز بیرون . یه برگه بده بهش بذار جواب سئوالاتو بده . قول میدم ازش قول بگیرم . همه ی سئوالارو درست جواب بده .

قول می دم . تنها کاری که می تونم کنم قول دادنه .

جونمو بگیر . درداشو بده . نمی تونم اشکاشو ببینم . جهنمتم ماله من هر چقدر دوست داشتی منو بسوزون .

ببین کلی باهات حرف زدم . جواب ندادی

این دفعه نامه نوشتم . به سنی هم رسیدم که بتونم رای بدم . می تونم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم . پس با رضایت کامل و با اشک و خواهش دارم ازت می خوام .

درداشو بده به من . جون و عمر و هر چی خواستی ازم بگیر .

منتظر جوابتم . جواب ندادی اشکال نداره . فقط خواهشمو انجام بده ، عملیش کن

ممنون

پس تا وقتی که عملیش نکردی دیگه چیزی نمی نویسم . خواهشم عملی شد فقط اجازه می خوام یه دونه تشکر واست بنویسم . دیگه بعد اگه خواستی آمادم واسه جهنمت . دیدن اشکاش از جهنمت بدتره . آره می دونم جهنمت چه جور جاییه . از همینایی که بهشتت رو تعریف کردن شنیدم .

جهنمتو قبول می کنم .

 فقط یه چیزی . یه بار بذار یه خنده از ته دلشو ببینم  . ببین دارم با اشک و آه بهت می گم . همه می گن کسی دل شکسته بیاد پیشت دستشو رد نمی کنی . پس اشکمو ببین . ببین که دلی واسم نمونده . بده و بگیر . ازت خواهش می کنم

 

                                                                تا تشکر ازت

                                                                خداحافظ

خواهش می کنم

 

                                                                                         بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:28  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

 ای روزگار ...

روزگار

گیرم که خنجر بدست

سینه ام را چاک می کنی

با مسافرِ در دل و ذهنم چه می کنی ؟ !

 

گیرم که هر ثانیه زخمی تازه بر جانم می زنی

هر لحظه کامم را به مرگ می کشانی

با وجود روح بزرگم چه می کنی ؟ !

 

گیرم به خاطر تمام لحظه های رفته

سرزنشم می کنی

با لحظه ی بعدم چه می کنی ؟ !

 

گیرم تمام صدای ساعت عمر را

 بر سرم می کوبی

با عمر پس از مرگم چه می کنی ؟ !

 

گیرم که می زَنی


گیرم که می بَری


گیرم که می کُشی

با فکر پر و بال گرفته ام ، تو ای روزگار

آزادم

چه می کنی ؟ !!!

 هیچ ؟ !!!

                                                                   

این شعر رو گفتم تا یه خرده دلم آروم شه . واسه اینکه می خواستم به این روزگار نشون بدم که هیچ کاری نمی تونه انجام بده . ما فراتر از این چیزا هستیم که بخوایم واسه اینا شکسته شیم

 

                                                                                   بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:7  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

من یه زخمیم مثال خیلی ها که می بینیشون

توی این دنیا گلهای آرزوتو می چینیشون

ولی من ندارم هیچ آرزویی واسه موندن

ولی تو بازم تو خیابون منو می دی نشون

فکر کردی احساس تویه دل من جاش خالیه پس

من دارم می نویسم چون تویه ذهنم قافیه هست

نگو تو کافیه پس

چون من شک دارم که هنوز فرصت هست

توی این وادیه پست

تو می خوای عوض بشی منم میشم بانیه امر

که تو سرعت عوض شدن تو کم میاره ثانیه هم

آره من یه زخمیم ، زخمه منم کاریه پس

 

دست زیاده واسه کار و تلاش توی این دنیا

ولی نیست واسه دستای تو حامیه دست

تو دلت داری مثل من یه زخم از کینه ، پره سینه

 

من یه زخمیم از این عقده های پوچ

زخمی که تو این سه سایه ی نفرت بیفته روش

من زخمیم مثال بعد از یه باد تند

مثل یه پروانه ای که جون می ده کنار یه گل

من یه زخمیم داشته باش توقع از من

که حرفی بزنم که تو درک نکنی اصلا

 

نیا طرفای من ، چون من یه زخمیم

ولی دست برنمی دارم من از تصمیمم

دوست داری بفهمی چی میگذره تویه کلم ؟ !

فکر می کنم با من دشمنن همه از دم

خیلی سخته همش از دسته نفست در بری

جای عشق تو سینم پس دارم بددلی

 

تویه زندگیت هدف داری ؟

واهیه بدبخت

 

دلت نسوزه واسه من ، من یه مرده ام فقط

که دوست داره در بره از این قفس

دستای کسی تو دستای من نیست

خدا حق همه رو دادی

پس حق من چی ؟

من دارم می نویسم تو هنوز نتونستی

وصف کنی حرفمو که می گم :

من یه زخمیم

 

مردم 

 

دوست داری درک کنی زندگیه منو

درده منو نمی فهمی ، آخه خودم ازش در میرم

می دونی که تنم رفت به باد

یه روح زخمی و دنیا با یه رد پا توی

 این دنیا

بذار بگم با صدای بلند بهت :

من یه زخمیم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 2:20  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

چه لغت بیمناک و شورگذاری است ! ار شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد خنده را از لب می زداید شادمانی را از دل می برد تیرگی و افسردگی آورده . هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است . تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از ستاره ی آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگ ها ، گیاه ها ، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می شده و در گوشه فراموشی مشتی گردوغبار می گردند . زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می گیرد : خورشید پرتوافشانی می کند ، نسیم می وزد ، گلها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرایی می کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند .

آسمان لبخند می زند زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کنند ... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست می کشند ، بی گناهان شکنجه نمی شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند . چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها ، غم ها ، رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوا و هوس خاموش می شود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها ، کشمکش ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد .

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می شد به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود .

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده ، سرچشمه مهربانی خشک شده ، سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می گردد . اوست که چاره می بخشد ، اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد .

ای مرگ ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمی داری . سیه روز تیره بخت سرگردان را سروسامان می دهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی دیده سرشک بار را خشک می گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند . تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی .

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است . فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند . تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند و فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل های پژمرده می باشی . تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می کنی . تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی . تو سزاوار ستایش هستی .

                                                      تو زندگانی جاویدان داری ...

 

                                                                                        مرگ ( صادق هدایت ) 


جوانی بیهوش افتاده است . به گمانم بیهوش نیست . چون رنگش بیش از حد پریده . چشمانش نیمه باز است . چشمش نیمی بسته زندگیش را از یاد برده و نیمه ی بازش تولد یک مرگ را خبر می دهد .  جوان تنپوش زمینی به تن ندارد و لخت بر زمین افتاده کنار جوی آبی که از لجن پر است . جویی که هیچگاه مرواریدی را در خود لمس نکرد و نخواهد کرد .

روزگار بیرحم هم دلش به حال جوان برهنه سوخته است . طوری که پیراهنی دو رنگ بر تن جوان می پوشاند . پیراهنی کبود ، انگار تنپوش بر تن جوان سوخته است .

روزگاری جوان انسان بود و در این زندان بزرگ دنیا چنگ به هر سو می زد . برای یافتن جایی برای خواب ، خوابی کوتاه تا شاید روزگار سختش را نبیند و اینک مرگ است که نجاتش می دهد . بوسه ای میدهد به جوان .

جوان هیچ گاه در این زندان بوسه ای از کسی نچشید ، مرگ با مهربانی تمام بوسه ای آرامش زا به جوان می دهد . انگار مرگ تمام عذاب و آتشی که در تن جوان بود را با بوسه ای از او گرفت و سرمایی جاودان داد به تنش . همه ی آتش تن جوان جایش را به سرمایی سخت داده است . نفسش را به جان مرگ داده است . جوان انگار خوابی را که در تمام این مدت از روزگار طلب میکرد را از بوسه ی مرگ گرفت و آرام به خواب رفته است . بخواب آرامه آرام .

 

بر تخت غرورش نشسته است . مروارید های دست و گردنش را لمس می کند . جامی طلایی در دست . شرابی از خون در نوش . دست دگرش تن برده ای را با تازیانه کبود می کند . خنده های شیطانی . بوسه ای دیگر را طلب می کند .

با آرامی به پیش می آید . بوسه ای ناخواسته . بوسه مرگ

سالیان سال بر تختش بوسه طلب کرد و گرفت . بوسه از هوس ، بوسه بر پول ، بوسه بر تخت ، بوسه بر ... !

و اینک بوسه ی مرگ با آرامی بوسه ای از وجودش می گیرد . از اعماق تنش تمام آتش های عذاب جوان جوی نشین را به او می دهد . از درون آتش می زند به جان تخت نشین . انگار تمام مروارید های گردنش گوی آتشینی شدند و در گلویش می سوزند . لباس کبود جوان را به او هم می بخشد . جای جای آتش مرواریدها و شراب و بوسه بر بدنش نمایان است . بدنش را هم با خود به آتش ابدی می برد .

 

مرگ ، مرگ تها چیزیست که انسان را به آدمیت نزدیک می کند .

مرگ تنها چیزیست که همه را با هم برابر می کند .

بوسه در نزدیکیه ماست .

 

                                                                                           بــــــــــــــــــــوف


 

الا ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم !

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟

چسان گویم ؟ چسان گریم ؟ حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم ؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم !

کجا میخواستم مردن ؟! حقیقت کرده مجبورم !

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم !

چه ساعتها که بر گردان ، بساز مرگ رقصید !

از این دوران آفت زا ، چه آفت ها که من دیدم !

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم .

فتادم در شب ظلمت ، بقعر خاک ، پوسیدم

ز بسکه با لب محنت ، زمین فقر بوسیدم .

کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم

چه میپرسی که چون مردم ؟ چسان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم ؟!

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم !

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم !

بجرم اینکه انسان بودم و میگفتم : انسانم !

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روزم بصد پستی

کنون .. ای رهگذر ! در قلب سرمای سرگردان

بجای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی :

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی !

 

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

پروپا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

بشبهای سکوت کاروان تیره بختیها . .

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی ،

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی ! . .

 

                                                                                           بر سنگ مزار (کارو )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:1  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

جالبه یا مسخره ؟

دارم از درد می لرزم ولی خنده رو لبمه .

نه به دردم نمی خندم .

به این می خندم که چه ساده واسه دردِ جسمم . دارم می لرزم .

درده جسمم خنده داره . ولی درده روحیمه که داره مخم رو می ترکونه . داره فکرم رو بهم می ریزه . داره بدجور عذابم می ده

خنده ام چیزی نیست که فکر می کنین .ایندفعه دارم با خنده از خدا می خوام . خدا جون بشه چی میشه .

می دونی که من و خودت فقط می دونیم . به کسه دیگه ای هم نه ضرری می رسه نه سودی . پس بذار بشه اونی که می خوام . بخواه اونی رو که دارم صدا می زنم . ایندفعه دیگه رد نشه بذار بشه اونی که باید بشه .

دارم می خندم ولی نمی دونم این اشکا چیه داره میاد . شاید خنده واسه نزدیکی باشه و اشکام واسه دوری ازش

یه جورایی دارم لذت می برم که داره درد می کشه جسمم . من خودآزار نیستم . فقط دارم لذت می برم که داره تلافیشو می بینه . تلافیه یه عمر اذیت کردنه من و داره می بینیه . بذار ذره ذره بشه تنم .ذره ذره شدن هم کمشه چون دلی نداره که هر ثانیه سوزش پیدا کنه فقط درده جسمیه . شاید یه خرده دلم خنک بشه . اگر چه نه چیزی عوض می شه ، نه برمی گردم به گذشته . ولی خوبیش اینه که یه خرده دلم خنک می شه که داره زجر می کشه . بذار بدونه که چقدر دردآوره . گرچه جسمم دل نداره که این چیزارو بفهمه ولی خب زجر که می کشه . نه ؟

پس می خندم به زجر کشیدنش و لرزیدنم . آره شایدم دیوونه شدم . همه جوره صدام کردن . دیوونه هم روش . واسم دیگه مهم نیست . اصلا دیگه دنیا با تمام چیزای بود و نبودش واسم بی ارزشه

هیچی نمی خوام

هیچی

نه زمان ، نه طلا ، نه کلاف ...

همش ماله دنیای مسخره . من خودمو می خوام . جونمو ازم بگیرین ولی خودمو ازم نگیرین .

با اینکه زیاد توانه تایپ ندارم ولی نیاز بهش داشتم . می دونم شاید چیزی از نوشته هام نفهمین ولی نیاز داشتم به نوشتم . تا شاید آروم شم ، نه آروم شه .

معذرت بابت چرت و پرتام                                                

 

                                                                                                      بــــــــــــــــــــوف

 

از باده ی « نیست » سرخوشم ، سرخوش و مست !

بیزارم و دلشکسته ، از هر چه که « هست » !

من « هست » به « نیست » دادم ، افسوس که « نیست »

در حسرت « هست » پشت من پاک شکست !

 

                                                                          نیستم . شاید برای همیشه ... !

                                                                          شاید هم به اجبار نباشم ... !

                                                                          شاید باشم در این نزدیکی ولی در تاریکی ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 20:19  توسط بــــــــــــــــــــوف 

شرمنده مطلب آخر (خواهش می کنم ) رو برداشتم . چون یه نفر به شدت ناراحت شد

منم قصد ناراحت کردن هیچ کسو ندارم اونم این عزیزو 

قصدم از گذاشتم مطلب گفتن یه آرزو بود که خب نشد 

معذرت می خوام . ببخش و ببخشید

                                                                                            بــــــــــــــــــــوف

 

............................... !

.............. به خاطر قلوب در هم شکسته انسان ها ! ...

قلوب آکنده از عشق و ....

به خون آغشته ی انسان ها ! ...

به خاطر حسرت ...

حسرت گمگشته ! در امواج سرشک ! ...

سرشک سرگردان ، در ظلمت زندان ها ...

این آثار پراکنده بوجود آمد ! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

نمی دونم جدیدا متوجه شدین یا نه ؟

ولی یه اتفاقاتی واسمون افتاده که زیاد جالب نیست . می دونین چیه ؟!

قبلا واسه اینکه یکی محترم و ارزشمند باشه ، بایدآدم خوبی بود. یعنی در کل آدم بود .

ولی حالا چی ؟

حالا واسه اینکه یکی بین بقیه جایی واسه خودش باز کنه . به قول امروزی باید زرنگ باشه .

حالا می دونین زرنگی امروزی یعنی چی ؟

یعنی اینکه طرف بتونه سر بقیه کلاه بذاره . بتونه خودشو از بقیه جدا کنه و جدا بدونه . بتونه بزنه تو سر بقیه . بتونه کلی پول واسه خودش جمع کنه ، مهم هم نیست که از کجا ، زرنگیش به همینه که جیب بقیرو خالی کنه .

اصلا شنیدین ضرب المثل معروفو ؟

می گن دو حالت داره واسه پول دار شدن .

1 . اینکه ارثی باشه و بابات و باباشو و اجدادت پول داشته باشن و بهت رسیده باشه

2 . اینکه بقیه ابله باشن . معذرت البته . یعنی اینکه به قول بقیه تو زرنگ باشی و از سادگی بقیه سوء استفاده کنی . اونوقته که تو می تونی پولاشونو بکشی بالا و بذاری تو جیبت .

خب دیگه شما الان یه آدم قابل احترام و متشخص هستین . پله ی دیگه ای هم نمونده که طی کنین . الان شما رسیدین به استراحت گاه .

البته اینم تاریخ داره . تاریخشم تا زمانیه که پول داشته باشین . تا زمانی که یکی گنده تر از شما و زرنگتر از شما پولتون رو بالا نکشه و شما باید کاری کنین که نتونه اینکارو کنه وگرنه تاریخ ارزشتون تموم میشه و اون جاتونو می گیره و دیگه کسی نیستین که مردم بهتون سلام بدن .

پس مواظب باشین که به زرنگیتون لطمه نخوره . هر روز تمرین کنین تا زرنگتر باشین . منم میشینم نگاه می کنم ببینم امروز چه کسی دریده میشه با دندونای گرگ صفت شما آدمای پست

اینم گوی و میدان ماله شما

ایندفعه دندونه کیه ؟

 

روزتو با این سئوال شروع کن : امروز می تونم چقدر به جیب بزنم ؟

اگه این سئوال از اول روز تو ذهنت باشه . آدم زرنگی میشی

 

                                                                                   موفق باشی

                                   

                                                                                                  بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:43  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

اینجا میدونی کجاست ؟

نمی دونی ؟

اینجا همونجایی که باید بخندی و گریه کنی  ، باید بخندی به رفتارت ، باید گریه کنی به حالت .

می دونی چرا ؟

واسه اینکه این دنیا نه ارزش خنده رو می دونه نه ارزش اشکاتو .

اینجا همونجاست که سنگ گورتو باید برعکس کنی . باید بدونی که وقتی میای تو این دنیا مُردی و وقتی از این دنیا مُردی تازه زنده شدی . می دونی که چی می گم ؟

مرگ من و تو چیزی جز رفتن از اینجا نیست . اینجا کجاست ؟

اینجا همونجایی که داریم توش عذاب می کشیم . همونجایی که کسی اهمیت به خنده و گریه نمی ده .

چرا گریه ؟

چرا گریه نه . چرا خنده ؟

به چی خنده ؟ به کی خنده ؟

چیزی هست تورو بخندونه ؟ چیزی که تورو می خندونه خودش خندونه ؟ چیزی هست تو این دنیا که واقعا خندون باشه ؟

خب پس چرا گریه ؟

واقعا چرا گریه ؟ واسه کی گریه ؟ واسه چی گریه ؟

واسه کسی که نمی دونه اشک چیه ؟ واسه چیزی که ارزش نداره ؟ اصلا همه ی دنیا رو از دست بدی مگه چی می شه ؟ چیزی رو ازت گرفتن ؟ مگه یه روز همین چیزرو بهت ندادن ؟ پس چرا فکر گرفتنشو نکردی ؟ چرا اصلا قبول کردی ؟

اصلا چرا اینهمه سئوال ؟ جوابشو بگیریم که چی بشه ؟

اصلا ارزش وقت گذاشتنو داره ؟

وقت ؟ وقت هم مگه معنا داره ؟

تو دنیا فقط عدد معنا داره . گرچه زمان هم عدده ، ولی عددی بزرگتر پیدا شده تو این دنیا که باهاش زمان رو هم بدست میارن . زمان نه هر چیزی رو که بخوان .

آدم رو هم ؟

معلومه ، کافیه عدد بدی . چیزی نیست که با عدد نشه به دستش آورد .

می بینی از کجا رسیدیم به کجا . پس سنگ قبرتو برعکس کن .

بذار از همین حالا مُرده باشی . یعنی بدونی وقتی زنده شدی کی هستی و کی باشی . می دونی همه ی کسایی که فکر می کنن زندن احمقن ؟ می دونی کسی که فکر می کنه مُرده اونم یه احمقه ؟ می دونی همه کسایی که می بینن و باور نمی کنن اونا هم احمقن ؟ می دونی کسی که می بینه و باورش می شه ولی خودشو به مُردن می زنه اونم یه احمقه ؟

می دونی احمقا از این عده عاقلترن ؟ چون اونا راهی برای فرار از این عذابها پیدا کردن .

می دونی از این آدما عاقلتر هم وجود داره ؟ از آدمایی که خودشونو می زنن به احمقی عاقلتر هم هست . کسی که می دونه احمقه و داره می ره که نباشه داره می کشه بقیرو که احمق نمونن  .

می دونی منم یه احمقم ، که دارم اینارو بهت میگم ؟

می دونی احمقیم که داریم فقط چیزی رو که با چشم می بینیم باور می کنیم . چرا فقط چشممون کار می کنه ؟ چرا عقلمون رو به کار نمی بریم ؟ چرا فکر می کنیم کسی که چشم نداره نمی تونه ببینه ؟ چرا فکر نمی کنیم که چیزی که اون داره می بینه ما نمی تونیم ببینیم ؟ چرا باید برتر باشه کسی از کسه دیگه ای ؟ چرا فکر می کنیم برتری به زوره عدد و به زور بازومونه ؟ چرا فکر نمی کنیم کسی برتر از ما هم هست ؟ چرا فکر نمی کنیم برتر اونیه که خودشو برتر ندونه ؟ چرا هر عدده بزرگتر رو برتر می دونیم ؟ چرا فکر نمی کنیم اگه عدده کوچیک نباشه عدد بزرگ هم معنی نداره ؟

چرا فکر می کنیم زوره پول و بازومون مارو برتر از بقیه میکنه ؟

 

برتری اون چیزی نیست که من و تو می بینیم برتری چیزیه که من و تو فکرشو می کنیم .

 

 زیبایی ظاهر و پول و بازو کسی رو برتر نمی کنه

 بلکه این فکره که آدم و برتر می کنه

                          و  

این برتریه فکریه که آدم و زیبا می کنه .

کدوم زیباتره ؟

                                                                                              بــــــــــــــــــــوف

 

گفتم که سکوت .. از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش . که زندگی رفت به گور ..
گفتا که خموش ! .. تا که زندانی زور .
بهتر شود . ندای تاریخ ز دور ..

بستم ز سخن لب . و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران . دردی خاموش
فریاد زمان . رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن . مردم کاشانه بدوش !

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
دردامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه .. طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان . کشت .. شکست !

دل زنده کنید . تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و .. فقر در ظلمت شاه
برسر نکشد . خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنه گان . جام به جام !

نابود کنید یاس را در دل خویش
کاین ظلمت درد گستر . زارپریش
محکوم بمرگ جاودانی است .. بلی
شب خاک بسرزند . چو روز آید پیش ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:58  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

سلام خوبی ؟ معلومه که خوبی

حال منو هم که خودت می دونی . تو دلم جنگه . حاله امشبمم وخیمه .هر چی قائده تو زندگی بود ، شکستم . قائده ای که خودم  واسه خودم ساخته بودم .

هیچ کس تورو از زاویه من نمی بینه . همه واسه خودشون یه زاویه دارن . سلطان قلبم خودم بودم تا وقتی که تو اومدی . تا وقتی که تورو آورد . خدا آوردت .

چه شبهایی که به خودم قول دادم که از خدا نگذرم اگه از تو بگذره . ولی حالا می بینم نگذشتن از تو گذشت از خودمه .

چقدر خواستم برنجونمت که گم شی از سرنوشتم . تویی که هر شب باهام بودی . هر شب بارون رو تو قاب تصویر آینه ای بهم نشون دادی . هیج وقت تنهام نذاشتی . چه تهمتایی بهت زدم چه گناهایی رو به گردنت انداختم که از سرنوشتم فراریت بدم ، که از سرنوشتم فرار کنم .

نه اینو نگو که دیگه تورو ندارم . به حرف بقیه اهمیت نده . من که میدونم نمی تونم بی تو بمونم . من که می دونم اگه نبودی و نباشی اینی نیستم که هستم . داغونتر می شم اگه نباشی . می دونم که تورو خدا واسه من فرستاده  . می دونم که خدا خواسته که با من باشی واسه همینم نه من می تونم بی تو باشم نه تو می تونی بی من باشی . مگه می شه کسی منو بشناسه ولی تورو نشناسه ؟ مگه می شه کسی منو بشناسه ولی تورو بدنبال اسم من نکشونه ؟ مگه می شه ؟

نه تو بی منی . نه منم بی تو

تار زندگیم

امشب شجره نامه خودم رو پاره کردم . شجره نامه ای که قبل از اومدنت بود . خودت می دونی که از وقتی تو اومدی من اونی نیستم که بودم . اونیم که تو خواستی . اونیم که تو چکش زدی و منو ساختی . چکش خور شدم . نمی دونم چه شکلی ساخته شدم . نمی دونم چیزی از زیبایی هم تو وجودم هست یا نه . نمی دونم چکشات چی ساخته . فقط می دونم چکش زدندت اونیو که خودم ساخته بودم و شکسته .

می دونم ازاون زیبایی که داشتم یه حباب کاذب هم نمونده . اون زیبایی که قبلا داشتم اونی که شاید یه حباب کاذب بود . ولی هر چی بود به اندازه ی خودش مقاوم بود . مقاوم بود برای ضربه های روزگار .

ولی بعد از چند چکش تو ، حبابم ترکید .

سالها سپری شد تا خودمو پیدا کردم . حباب منفیه تورو ترکوندم . میون شکستن چکشات خودمو نباختم . رو پام واستادم .

ولی بازم تورو هیچکی از زاویه من نمی بینه . با اینکه ازت رها شدم . با اینکه بازم شدم سلطان قلبم .

 

قلبم تو دست خودمه                      فکرم پرواز درک خودمه

 

 

                                                                                       بــــــــــــــــــــوف 

 

من اگر دیوانه ام ..
با زندگی بیگانه ام ..
مستم اگر . یا گیج . سرگردان و مدهوشم !
اگر بیصاحب و بیچیز و ناراحت :
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم !
اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد :
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
شما ای مردم عادی :
که من احساس انسانی خود را ..
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان ،
بی شبه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم :

                                                         هزاران درد دارم ! ..
                                                                          درد دارم ! ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:16  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

کلنگ را بردار می خواهم سینه ی زمین را پاره کنی . ضربه بزن پاره کردن سینه ی این زمین سرد و سخت به این سادگی نیست . این خاک سالهاست که از آن زمین است و خود را با زمین یافته است و جدا کردن ذره ذره ی این خاک از دل زمین ساده نیست . باید توان ضربه داشته باشی ، باید وجدان نداشته باشی تا پاره کردن این سینه برایت آسان شود . پاره کن تا درک کنی که چگونه سینه ی آدمی پاره می شود . تا بدانی چقدر زجر می کشد سینه ی زمین وقتی که ذره ذره ی وجودش با کلنگ تو به بیرون پرتاب می شود . بکن گور را . بکن !

این گور من است که با ضربه زدن کلنگت کنده می شود ! آماده ی گذاشتن جنازه ی بی جان من .

صدای ضربه هایت مرا به خاطراتم می برد . صدای کلنگ درگوشم آشناست . صدای تازیانه ی وحشیانه ی روزگار ، تنم را به سوزش می آورد .

 من 19 سال است به زمان زندگانی این دنیا زندگی کردم ولی من 190 سال سن دارم آری 190 سال سن من است . 190 سالی که روز به روز به سالهایش اضافه شد . روز به روز سینه ام را آماده ی خاک سپاری کرد  . پس بیخود به خاطر من گریه نکنید . من 190 سال زندگی کردم و روز به روزش را انتظار گور را کردم بدانید آی شما انسان هایی که روز به روزتان را فراموش کردین . صدایم را می شنوید ؟ من همانیم که ثانیه به ثانیه این 190 سال بر سرم کوبیده شده . مسیر راه را بر پیشانیم کوبید . نه آینه ای بود برای دیدن این مسیر و نه جراتش را داشتم که نگاه کنم به پیشانیم .

سال هایی که زندگی کردم حتی لحظه ای خودم نبودم . لحظه ای برای خود نبودم . زندگی ام یک کاسه خون بود . زندگی ای که لحظه به لجظه قطره ای از خون وجودم را در کاسه ریخت . قطره ای که با وجودش زنده بودم . از اعماق وجودم به بیرون می کشید و در کاسه می ریخت که امروز تو این کاسه را  سر بکشی .

لحظه به لحظه با تازیانه ای که به تنم می زد و فریادم را طلب می کرد خونم را گرفت . اما در تمام این سالها یک لحظه هم سکوت نکردم می زد تا ننالم از زمانه . ولی قسم به همان تازیانه که لحظه ای آرام نشدم . صدای شکست استخوان هایم زیر چرخ زمانه و تازیانه روزگار می شنیدم ولی حتی نفسی ارام نشدم .

افسوس که روز تولدم را بخاطر نمی آورم . تنها روزیست که در دفتر خاطراتم جایش خالیست ولی اولین فکری که پس از تولد بر ذهنم آمد . این بود : آمده ام که بمانم ، آمده ام که زجر را بچشم ، آمده ام که بسوزم  ، آمده ام که قطره قطره ی خونم را گریه کنم .

صدای مردگان زیر زمین از شکاف زمین در سرم می پیچد . صدایم می کنند . دوستانی که سالهای سال مرا با خود می دیدند .من جایم اینجا نیست . من جایی در اینجا ندارم . من هم زمین و هم آسمان را خوب می شناسم . سالهاست که بر گور دنیا زندگی کردم . ای کاش وجودم را پاره پاره می کردی تا هم این درد از فکر و دلم برود ، هم وجودم بر زمین نماند . کاش خاکستر وجودم را می سپردی بر باد ، بر صورت کسانی می خورد که روزی تازیانه زندگیم در دستانشان بود و چنان با قدرت بر ستون بدنم می کوبیدن که امروز نای کندن این گور را ندارند .

بکن هنوز کافی نیست ، می خواهم گورم بزرگتر از گور این دنیایم باشد ، گوری که طوری باشد که نتوانم این دنیایی که درونش پر از درد بودم را ببینم . می دانم کسان من بعد از رفتن من طاقت دفن مرا ندارن ولی بگویید که بر سر گور من نگریند ، در این دنیا هر چقدر گریستم و گریه را دیدم کافیست . نمی خواهم اشکشان به درون قبر زندگیم بیاید و مرا آنجا در بر بگیرد . می خواهم در این گور سالهای سال زندگی کنم ، پس قطره ی اشک به کارم نمی آید .

کاش بود کسی که بدنم را چون سینه ی زمین بشکافد و قسمتی که عذابم می داد را برمی داشت و به باد می سپرد . گرچه تمام بدنم پر بود از این قسمت های عذاب دهنده . پس باید تمام بدنم را به باد بسپارید .

بگذارید درون گور زندگیم ، لحظه ای آرام بخوابم ، در این گور دنیا که لحظه ای آرام نداشتم .

سنگی بر روی گورم نمی خواهم . می خواهم خاک ، سقف عمرم باشد ، عمری جاودان ، می دانم اگر در اینجا آرامش نبود و گشتن بی فایده . در آنجا گشتن بی فایده نیست ، آنجا گشتن لازم نیست .

می روم تا زندگی کنم . در این دنیا جسم و آنچه که می دیدم آزارم می داد . می روم تا دیگر جسمی نداشته باشم که موجب آزارم شود . می روم تا چیزی نباشد که دیدنش عذابم دهد . می روم تا آرام بخوابم ، یک خواب ابدی . آرامشی بدون صدای زجه های درد انسان ها در شب که در کاسه ی سرم زنگ می زد و عذابم می داد . زجه ای که سالها بدنبالش بودم و وقتی پیدا کردم چیزی جز زجه ی خودم نبود . زجه ی خودم بود که در سرتاسر وجودم چرخ می زد و به سرم سوت می کشید .

فکر میکنم اشتباهی شده است . جای من این جا نیست ، جای من جایی بی مکان است ، جایی بی صدا ، بی رنگ . مانند این دنیا نیست که آدمهای رنگی ، من را نبینند ، منی که سیاهی بودم ، منی که رنگی نداشتم ، تک رنگ بودم ،حیف که سیاه بودم . همیشه در حال فرار از هجوم رنگ ها بودم . می دانستم اگر بر سر من بریزند چیزی از رنگم باقی نمی ماند ، چیزی از وجودم ، می روم تا خودم بمانم تا خودی باشم که باید باشم . 

سرگذشت من ، سرگذشتی بود که اشتباها از «سر» من «گذشته» بود ... و سرنوشت من ، سرنوشتی بود ، که آنکسیکه جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیزی می نویسد ! اشتباها بر «سر» من «نوشته» بود ... و من در سرنوشت خود ، سرگذشت خیلی از انسان ها را دیدم ... و از سرگذشت خود ، درباره ی خیلی از سرنوشتها ، خیلی چیزها شنیدم ، ...و از همه ی اینها و از همه ی آنها .. آه .   .  فریاد ، باور کنید انسانها ! .. خیلی چیزها فهمیدم ! ..

من امشب برای آخرین بار گریه می کنم !

طبیعت سالها گرانبهاترین چیزش را به من داد . گرانبهاترین چیزی را که در دامنش داشت به من هدیه داد .

گرانبهاتر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست . تا گرانبهاترین چیزها را از آدمی نگیرد ، گرانبهاترین چیزش «اشک» را به آدمی نمی دهد . از من گرفت ... و به من داد ...

جوانی من رفت .. جوانی من مرد ..

بچه بودم هنوز که جوانی من رفت ، هنوز بچه بودم که جوانی من مرد ..

من ، ای انسان هائیکه در این محیط حیوان پرست ، هیچ کس انسان بودن شما را قبول ندارد ! .. باورکنید من ، انسان بودم ..

بس است دیگر، به اندازه ی کافی سینه ی زمین را شکافتی . برگه هایم را برایتان می گذارم ، می دانم که به درد کسی نمی خورد ، ولی مراقبشان باشید تا باد نبرد ، شاید روزی به سرمایی عجیب برخوردید ، کاغذ پاره های مرا در آتش بسوزانید . کاغذ پاره هایی که سیاه شدن به دست من ، سیاهی که از قسمت سفید مغز و روحم بود . آتش بزنید تا شاید گرمای جسم پوسیده ی شما شود .

خداحافظ ای خاطرات گذشته ، خداحافظ ای باد های سرگردان ، خداحافظ ای سایه های زندگی از یاد رفته ی دربدرم .

خداحافظ ... من رفتم ! ..

جوانی مرده . از دنیا فراموش .
مپرسید که او کیست ، ..
که او چیست ؟
چرا هست ؟
اگر نیست !
اگر هست :
چرا نیست ؟
که این تک قبر بی سر پوش گمنام
شرر پروای تنور تنت اوهام ..
که هر بام
و هر شام
برای ملتی کاین نظم منحوس
خوردخون دلش ؛ جام از پی جام
نفس پژمرده و دلخسته ، جان کند
کلبه ای ، خاموش ، آرام
بشر نیست !
بود افسرده ، آه یک سرود است !
کلام ناتمام یک درود است !
به چنگ (نیست) در افسانه ی (زیست) :
شکست پست (بود)ی در (نبود) است ! ..

حاکستر

 

مرا ببخش ، با توام که روزی در گوش باد زمزمه ی بخشش کردی ، نمی دانم با من بودی یا نه ، ولی من با توام ، مرا ببخش ، مرا ببخش توئی که آماده ی سفری .. .

                                                                                      

                                                                                                 بــــــــــــــــــــوف

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:53  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

خزان بعد خزان ! ..

                        حاجی فیروز ! ...

 

ای کسانیکه در این کشمکش عید سعید

سرخوش و بی خبر و می زده با روی سپید

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول !

بسیاهی شب ، بخت بدم می خندید

می نپرسید چرا ؟

از چه ، این هموطن لخت ، با این صورت زشت

رو ، سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه !

آخر ای هموطنان !

سرگذشتی است مرا تیره ، در این روی سیاه !

لحظه ای محض خدا ، خویش ،فراموش کنید :

« داستان غم پنهانی من گوش کنید :

***

در دل آتش فقر

دامن خاموشی

از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید

قلب من ..

قلب من بسکه طپید !

قلب من بسکه شکست !

نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید !

هوسم بسکه به مغزم کوبید :

پای یک مشت ستمکار ستمپرور پست

بسکه بس خاک سیاهم مالید

خاطرات سیه دوره ی خاموشی مرگ

بسکه در پهنه ی روحم نالید :

مثل یک قطره سرشک ، از دل خون ،

زندگی ، از لب چشمم قلطید ..

با سر آهسته زمین خورد ، و لب سرد زمین

لاشه ی مرده ی روحم بوسید ..

وندر آغوش بهم کوفته ی وهم و جنون

مغز بیچاره ی بختم پوسید !

***

نفسم .. !

هر چه بیهوده مرا کشت ، بسم بود ، بسم !

نفسه بیکسم ای زنده دلان !

قطع کنید . .

 

حاجی فیروز 

 

سینه ام ، چاک کنید !

این غبار سیه ، از روی رخم پاک کنید ؟

به چه کار آیدم این چشم خون ؟ !

این تن مرده ی مرگ که تن زنده ی من کرده چنین آواره ،

از کف سینه ام آرید برون ،

ببرید !

ببرید ، در بیابان سکوت :

زیر مشتی لجن و سنگ سیه ، خاک کنید ،

.   .   .   .   .

.   .   .   .   .

***

آری ، ای هموطنان !

چشمه ی عشق ، در این ملک ، سراب است ، سراب !

پایه عدل شرف ، پاک خراب است ، خراب !

عزومردانگی و فهم ، عذاب است ، عذاب !

جور بر مردم بدبخت ، ثواب است ، ثواب !

آه .. ای چشم زمین ، قافله سالار زمان :

ابز گو با من سرگشته ، خور عالم تاب !

آدمیت به کجا رفته ؟ کجا رفته شرف ؟ !

کو حقیقت ؟ زچه رو مرده ؟ چرا رفته به خواب ؟ !

***

این چه نظمی است ؟ چه رسمی است ؟ چه وضعی است ؟ خدا !

سبب این همه بدبختیه وعم ، چیست ؟ خدا !

جز خدایان زر ، کهنه پرستان پلید :

هیچکس زنده ، در این شب ، به خدا ! نیست خدا !

کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار .

که پیاده است در آن حق و ، ستمکار ، سوار

زیر خاک است گل و ، زینت گلدان ها : خار !

فقر میباردش از هر در و از هر دیوار !

سرنوشت همه ، بازیچه ی مشتی عیار !

سر زحمت ، به طناب عدم ؟ از دار به دار ؟

زندگی ، پول ! نفس ، پول ! هوس ، پول ! هوار !

مرغ حق ، یخ زده ، اندر قفس ! پول ؟ هوار !

قدرتی کو ، که برآید ز پس پول ؟ هوار !

هموطن ! خنده مکن ، بررخ این « حاجی » خوار ؟

صحبت از عید مکن ، بگذر و راحت بگذار !

زاده فقر ، کجا و طرب فصل بهار ؟

***

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز !

بالشم سنگ ، دلم تنگ و ، تنم بستر سوز !

کت من در گروی عید گذشته است هنوز !

به من آخر چه ، که نوروز سعید است ، امروز ؟ !

کهنه روزم چه بد آخر ، که چه باشد نوروز ؟ !

« هفت سین » من اگر بودی و می دیدی چیست ؟ !

همنشین من غارتزده می دیدی کیست ؟

می زدی داد ، فلک تا بفلک ، زنگ بزنگ !

که تفو بر تو محیط ، شرف آلوده به ننگ !

هفت سین ! وه ، که چه «سینی » و چه «هفت» همه رنگ :

سینه ای کشته دل ، و سوز سرشگی گلرنگ ،

سفره های تب و سرسام سکوتی دلتنگ

سفره ی خالی و سرما و سری ، بر سر سنگ !

آخر  : ای هموطنان !

سالتان باد بصد سال فرحبخش ، قریل !

«هفت سین » کی به جهان دیده ، کسی بهتر از این ؟ !

***

دیده هر سو که بیفتد ، زیساروز یمین ،

سایه ی فقر ، سیه کرده سروروی زمین ،

سبز برگ درختان ، همه بی لطف و حزین

لاله را ، ژاله صفت : اشک الم گشته عجین ،

زنه غمین ، مرد غمین ، بچه غمین ، پیر غمین !

وه ! که سرتاسر این ملک ستم دیده ی زار

نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار ..

شیون درد و فغان ، داده بسر ، باد وزان

جای می ، خون سیه می چکد از چشم رزان !

اینکه چیزی نبود ، هموطنان ! بدتر از آن :

عجب اینجاست : که افتاده زپا چرخ زمان !

کی فلک دیده بخود ،

« فصل خزان ، بعد خزان ؟ ... »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

به نام آفریننده ی زمین و آسمان ، کسی که همیشه بوده و خواهد بود .

یه دفعه مسیر نگاها تغیر می کنه درسته که شبه و خوب دیده نمی شه . ولی تو مهتاب ، زیبایی کاملا مشخصه . چیزی واسه اونا دیده نمی شه ولی واسه من که تو شب خوب می بینم فرقی نداره . بازم اون زیبایی اومده ، هر شب که میاد تمامه نگاها رو به سمت خودش می دزده ولی همه تودلشون یه جور تنفر ازش دارن گرچه چشم ، زیبایی رو می خواد و هر چقدر ازش بدش بیاد ولی بازم به طرفش می چرخه .

امشبم مثل هر شب اومده تا بازم زیبایی خودش رو تو برکه ببینه . عکسه ماه تو آب افتاده انگار ماه هم اومده تا زیبایی رو ببینه . آب هم منتظره که زیبایی نزدیکش بشه . همه و همه در حالی که یه جورایی ازش بدشون میاد ولی منتظر یه نگاه از طرف اونن . مثل همیشه تا برسه به برکه به هر چیزی که اطرافش هست نگاه می کنه و بعد از چند لحظه از نگاهش ، لبخند رو لباش می شینه .

نزدیک برکه شد منم دارم با نگام تعقیبش می کنم به پایین نگاه کرد داره تو برکه خودش رو می بینه و لبخند می زنه درخت آه می کشه که چرا این زیبایی این قدر مغروره و هر شب واسه دیدن خودش و نشون دادن زیباییش به بقیه میاد .

بعد از چند لحظه نگاه کردن به عکس خودش تو آب و لذت بردن از زیبایی سرش رو آورد بالا یه نگاهی کرد به آسمون و ماه ، بازم اون لبخند .

وقته برگشتن بازم به همه نگاه می کنه و با تبسمی که رو لباش داره در حالی که یک کلمه هم حرف نمی زنه داره از کنار برکه می ره . هیچ کس حرفی نمی زنه ساکت ساکت .

سکوت همه جارو گرفته .

ولی یه دفعه یه ماهی تو برکه آروم یه چیزی رو زمزمه می کنه . شنیده نمی شه چی می گه ولی هر چی هست اون زیبایی رو وادار به برگشتن می کنه تا بشنوه که ماهی داره چی می گه . تا سرش رو آورد پایینو تو برکه رو نگاه کرد ماهی ساکت شد . انگار نه انگار که داشت چیزی می گفت . ماهی انگار محو نگاهش شد . ولی اون آروم دستشو برد تو آب برکه (( از حرکت صورتش مشخصه که از اینکه دستش خیس شد خوشحال نیست )) ولی بعده چند لحظه آروم و با صدای خیلی زیبا به ماهی گفت با من کاری داشتی ؟ ماهی که ماتش برده بود فقط داشت نگاه می کرد . یه بار دیگه از ماهی سئوال کرد ، با من کاری داشتی ؟

ماهی همون طور که نگاه می کرد یه دفعه با تکون آب که با دست اون تکون خورده بود به خودش اومدو نگاهش رو برداشت و آروم سرش آورد پایین و بازم با صدای آروم گفت : چرا هر شب میای اینجا و زیباییت رو به رخ ما می کشی ؟

از این حرف یه دفعه جا خورد دستش رو از آب آورد بیرون یه نگاهی به پشتش کرد و گفت : من هر روز منتظرم شب بشه تا شماها همه جمع شین تا بیام .

تا اینو گفت ماهی وسط حرفش پرید و گفت : واسه همینم می گم ، صبر می کنی همه جمع بشن بعد بیای زیباییت رو به رخمون بکشی .

با قیافه ی ناراحت رو کرد به ماهی و گفت : من صبر می کنم تا شب بشه تا بیام زیبایی شماهارو ببینم . زیبایی ماه ، آب ، شما ماهی های قشنگ ، درخت ، حتی بوفی که روی شاخه ی درخت نشسته . همه و همه زیبا هستین و واسه اینه که هر شب میام . میام تا ببینمتون ، میام تو آب و نگاه می کنم تا عکس ماه و ببینم .

ماهی تا این و شنید سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت .

دستش و بازم تو آب سرده برکه کرد و تکونی داد به آب تا ماهی به خودش بیاد . همه با تعجب بهش نگاه می کردن . پاشد و رفت ، کم کم تو سیاهی شب گم شد .

شب بعد همه منتظرش شدیم ولی نیومد اون آخرین شبی بود که دیدیمش . دیگه ندیدیمش ، فقط یه خاطره موند واسمون . کاش نمی فهمیدیمش .

 

چند بار گفتم بازم می گم . بیاین زود قضاوت نکنیم .

هر چیزی زیبایی خودش و داره  به بیرون نگاه نکنیم درون زیباییش بالاتر از زیبایی ظاهریه . زیبایی ظاهری که یه روزی میشه خاطره .  

حیف شد ، خاطره شد .

 

زیبایی

درسته پروانه رو انگشتامون قشنگه .ولی باید بدونیم که اگه دستمون یه تکون فقط یه تکون بخوره پروانه از ترس در می ره

 

                                                                                            بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:23  توسط بــــــــــــــــــــوف 

سلام

یه بار دیگه اجازه می خوام یه شعر دیگه از خودمو بذارم واستون . شاید ایندفعه بتونم حرفمو با شعرم بگم بهتون

 

می دانم

می دانم که امروزم

غمگین تر از دیروزم

و یقین دارم که امروزم

خوشحالتر از فردایم

خوشحالتر از فرداهایم

ندیدمش ولی می دانم

چون که غمش را دارم

و هر لحظه افزون تر از لحظه ی پیشم

 

هیچ قطره ای بیزار از دریایش نیست

هیچ ساحلی بیزار از شنهایش نیست

چه خوب بود که ساحل هم انتظار دریا را می کشید

چه خوب بود که به خاطر شنهایش درده دریا را نمی کشید

دریایی که گاه گاهی شنی را از ساحلش می گیرد

دریایی که می داند با قطره ای که به ساحل می دهد شنی را می گیرد

شنی که شاید ترس از غرق شدن را داشته باشد

 

ولی همچنان موج می زند بر ساحل

پا به پای دلتنگیه ساحل موج می زند

بدون اینکه صدای ساحل و شنهایش را بشنود

ولی ساحل مجبور به شنیدن صدای دریاست

صدایی که وحشیانه و محکم به گوش ساحل می کوبد

ضربه هایی محکم که گاهی بزرگترین شنها را از ساحل می کند و می برد

کاش می شد جلوی صدای دریا را گرفت

صدایی که ترسناک است برای اینسوی دریا

ولی اگر دریا نبود ساحل پر از شن می شد

و دیگر ساحلی نمی ماند

 

باد می آید و شن ها را به سوی دریا می پَراند

شن هایی که رو به آفتاب مانده اند را به نزدیکی دریا می پَراند

شن ها ی رو به آفتاب و نزدیک به دریا

صدای نفس کشیدن آب را هم می شنوند

انتظار نسیمی کوچک را می کشند

که آنها را با غرق شدن در دریا آشنا کند

می ترسم ، می ترسم از روزی که شنها دریا را پُر کنند

دیگر دریایی نمی ماند که شنهای اضافه را بشوید

ساحل به دریایی نیاز دارد که گاهی سیلی ای به گوشش بزند

فریاد بر گوشش بزند ، گاهی قطره ای بدهدو شنی بستاند  

شنی که غرق شنهای دگر است

شنی که باید از ساحلش دستش را به دریا بشوید

شنی که رو به آفتاب است و نزدیک دریا

شنی که دگر جایی در ساحل ندارد

و باید غرق خانه ی جدیدش بشود

غرق دریایش بشود

 

صدایی به گوشم می رسد

صدایی آشنا

صدای نفس کشیدن دریاست

 

منتظرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:56  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

همه موجودات در طبیعت  آن چنانند که باید باشند  ولی تنها آدمه که هرگز آن چنان که باید باشه نیست . آدمیه که در وجودش به همه چییز خو داره در حالی که به هیچ چیز وابسته نیست در حالی که هیچ چیز نیست ،گاهی تحت تاثیر محیط و گاهی محیط تحت تاثیرشه . هرچقدر روح می گیره از اونی که باید باشه دور می شه و واسه همینه که متعالی تر به حساب میاد ولی هر چه متعالی تر بشه از وحشت و ابتذال و هراس بیشتر رنج می بره و از بودن خودش در این دنیا بدحاله ، ناراحته . فرق آدم و حیوان اینه . آدمی خودش ماهیتشو می سازه و به بودنش ایمان میاره ولی خوب این ها همه به مسائلی بر می گرده که نیست و باید برسه و متعالی بشه .

یه فیلسوفه بزرگ می گه : هر کس عالم را آن چنان می بیند که خود هست .

درسته به خاطر همینه که اون چیزی رو که می خواد باشه به سمتش می ره و تو همون راستا می خواد جهان رو بسازه . جهان درونه خود و جهان بیرون از خودشو .

و واسه همین که بتونه جهان بیرون از خودش رو بسازه نیاز داره از درونه خودش شروع کنه . همه اول به خودشون نگاه می کنن بعد می رن جلو ولی باید بدونن تا کاملا خودشون و نشناختن کاری از دستشون برنمی یاد و فقط دست و پا زدنه بی فایدست زمانی که از درون شروع نکرده باشن  و وقتی اول از بیرون شروع می کنن چیزایی رو می بینن که ناآشناست و واسه همین روح رو آزار می دن ولی به درون برگشتن تو این زمان واسشون مشکل می شه .

حباب شخصیتی هر آدم

آدمی نماینده ی خدا بر روی زمینه و خدا هم همه چیز و هیچ چیزه نه حد داره نه اندازه نه هست نه نیست .

پس آدمی می تونه اونی باشه که باید باشه یا اینکه چیزی می شه که نباید باشه . همه چیز دست خودشه البته در درون ، و واسه به دست آوردن بیرون و به تعالی رسیدن باید با سلاح درون با بیرونش مبارزه کنه .

 پس نشناخته و کورکورانه به جنگ بیرون از خود نرین .

                                                                                                    بــــــــــــــــــــوف

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 3:48  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

 یا نه

 ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

 گفتم ای عشق چه بر روزه تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشقها را

حیف از امروز که بی عشق شب آمد

ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را


مثل ستاره در سایه سار صبح پا به پای رفتن و نرفتن

مثل ابر که میل بارش دارد

مثل گل که تشنه ی عطر افشانیست

ما هم رها شدیم که این ، خودِ اتفاق است

آن لحظه ی سر زدن از خویش


یک بار خواب دیدن تو به تمامِ عمر می ارزد

پس نگو ، نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست ، قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست

                                         دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم ، عزیزم


تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

                                                   با خزانت نیز خواهم ساخت

                                                            خاک بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیره سقف آشنایی هایت می خواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم ، که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب کجا آباده دنیایی من اما ، جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم

نیستی شاعر ، نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی وگرنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟

پیش از رفتن ای خوب ، کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


بگذارید اگر هم نه بهاری باشم ، شاعر سوخته گلهای سحاری باشم . می توانم که خودم را بسارایم هر چند نتوانم که همانند قناری باشم .

معنیه پیر شدن ماندن مردابی نیست ، پیرم اما بگذارید که جاری باشم .

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ولی ، شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد .

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست ، نپسندید که در لحظه شماری باشم .

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است ، کاش شایسته ی این خاک سپاری باشم .


نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ، حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغه تاتاری


ساده بگویم ، نگاه زاده ی علاقست

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دگر تو از آن خود نیستی

زمان می گذرد و زمانه نیز هم

کودک می شویم

جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری

پیر می شوی . می مانی ، باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست

باز در پی آن علاقه پنهان ، آن نگاه همیشه تازه هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی

غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو


خوب با این شعرهایی که گذاشتم می خواستم بگم واسه چی اومدم و واسه چی دارم می رم . از همه ی دوستانی که تا امروز مطالبمو خوندن ممنونم . اگه از دست نوشته هام کسی ناراحت شد معذرت می خوام .

از همه ممنونم . نمی تونم اسم بیارم چون خیلی زیاد بودن آدمایی که تحمل کردن نوشته هام و همیشه خوندنشون . شاید روزی برگشتم نمی دونم . شاید . اما الان می رم که شاید بتونم بمونم خارج از محدوده .

ممنون

          و

             خداحافظ

                          برای همتون آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم


خداحافظ

دلم جرأتش قطره ای بیش نیست ، تو ای عشق او را به دریا ببر

همه ی درده من این است که می پندارم .

                                         دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم .

من که هر آنچه داشتم ، اول ره گذاشتم

                                     حال برای چون توئی اگر که لایقم ، بگو

 

                                                                          محمود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:12  توسط بــــــــــــــــــــوف 

 
home page بوستان در