بـوفی بر روی شاخه ای از درختان بوستان نشسته است و دور دست ها را می نگرد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:10 توسط بــــــــــــــــــــوف
الا ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم ! چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟ چسان گویم ؟ چسان گریم ؟ حدیث قلب رنجورم ؟ از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم ؟ چه ساعتها که بر گردان ، بساز مرگ رقصیدم ! از این دوران آفت زا ، چه آفت ها که من دیدم !
این .. نه داستان است ، نه افسانه است ، نه شعر است ، نه یک نثر شاعرانه است .. قطره اشکی است ، رمیده و توفانی ، که از دیدگان حسر تبار رنج ، بدامن پاره پاره ی شب غلطیده است ! ...
فریاد کن ! فریاد کن ! همه ی سنگ ها را بکن ! ای گورکن ، بکن ! پاره کن سینه ی سرد و سرمازده ی خاکها را !. « شاعری گمنام مرده است ! ...» سکوت : آهنگ نغمه سوز و ناله ساز جرسها .. شاعری گمنام مرده است ! ... من مـــــــــرده ام ! .
و اینکه اکنون به چشم شما می خورد ، ویلاگ نیست ، یکپارچه ناله است . من دیگر هیچ کاری در این دنیا ندارم . بر فرض اینکه اگر من هم با زندگی کاری باشد ، قلب من طاقت و قدرت تحمل بلایای بیشتری را ندارد .
پس
من باید آنچه را احساس می کنم بنویسم .. و می نویسم ! ولی تو ای پاسدار جهالت ! .. اگر می خواهی دهان فریاد مرا قفل کنی ؟ .. قفل کن ! .. اما .. فراموش مکن .. همان انسانی که دیروز ندانسته ، برای تو قفل می ساخت ! .. امروز دانسته کلیدش را ، برای من می سازد ! ..
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند ؛ و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم با عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند ؛ زیرا بشر چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط خواب مصنوعی است . من که خوابم ، ولی واسم فرقی نداره که تو گور خوابیده باشم و یا چه رو تخت . زمانی نوشتن را رها می کنم که جسمم را در گور ببینم . و این است که می گویم آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دست برود ... و بعد از آنکه من رفتم ، به درک ! می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد صد سال سیاه هم نخواند . من نداي ملکوت را به شما معنا مي کنم اين صدا را مي شنوم و می شناسم .
پای می کوبید و می رقصید ... لیکن من .. بچشم خویش می بینم که میلرزید .. می بینم که میلرزید و میترسید ، از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم : که در عشق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت وفائی ، خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی ! و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی ! کنون خاموشی ، در بندم ! ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم ! .
طبال ! بــــــــــزن ، بزن که نابود شدم بر « تار » غروب زندگی « پود » شدم عمرم همه رفت خفته در کوره ی مرگ آتش زده استخوان بــــــــی دود شدم نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را.........